تا مرا دیدی عزیزم روسری را باز کن
دست سردم را بگیر حرفی زعشق آغاز کن
آمدم آن دامن زیبای گلدارت کجاست؟
سرو زیبای مرا بار دگر تن ناز کن
ای طبیبا مهر شیرینت نشسته بر دلم
میگشایم قدری آغوشم بیا اعجاز کن
گیسوانت راپریشان کن نسیمی میوزد
شاخه شاخه تار مویت را برایم ساز کن
دلبری حال خوشی دارد برای عاشقان
خالِ آن کنجِ لبت را با لبم دمساز کن
سینه ایی دارم لبالب خاطرات عاشقی
این سخنهای مرا کنج دلت یک راز کن
#ادریس_حیدری.
برچسب:
نویسنده: النا شاکری
دل تنگ تر از این دلِ من جایی نیست
این دردِ بزرگ از غمِ تنهایی نیست
انجا که تویی صحبت اغیاران است
اینجا که منم یک دل ِ شیدایی نیست
دردی به دلم هست ندارد درمان
بر زخمِ جِگر دستِ دلارایی نیست
آن عهد مَودت به سر آید روزی
جایی که منم عاشقِ رسوایی نیست
غربت غمِ سختی ست غریبی درد است
دنیای عجیبی ست ، قدِ رعنایی نیست
ادریس حیدری
برچسب:
نویسنده: النا شاکری
برچسب:
نویسنده: النا شاکری
برچسب:
نویسنده: النا شاکری
برچسب:
نویسنده: النا شاکری
برچسب:
نویسنده: النا شاکری
برچسب:
نویسنده: النا شاکری
برچسب:
نویسنده: النا شاکری